روی شیروانی داغ
مردمانی که میماند
۱۰ ۱۰م, ۱۳۸۸پیشنویس: این روزها شایعات گوناگونی دربارهی دستگیری آقایان موسوی و کروبی و حتی خانم رهنورد منتشر شده است. تحلیلی به نظر من قابل توجه این شایعات را ارزیاب واکنش مردمانی که خود را سبز تعریف کردهاند نسبت به این بازداشتهای احتمالی میداند. به کسانی که در پی ارزیابی میزان محبوبیت این افراد به خصوص آقای مهندس موسوی هستند پیشنهاد میکنم بحثی که پای این مطلب از وبلاگ من درگرفته را از دست ندهند. به ایشان پیشنهاد میکنم میزان اقبال به آن مطلب را با میزان اقبال به دیگر مطالب این وبلاگ مقایسه کنند. نکات خوبی به دست میآورند.
دوستی در پای همان مطلبی که در پیشنویس به اینجا پیوندش دادم به من و به ما یادآوری کرده که از آقای موسوی بت نسازیم. دوستی دیگر پیشبینی کرده که ما در آیندهای نزدیک تصویر آقای موسوی را در ماه خواهیم دید. دوستانی در پای همان مطلب پاسخهای قابل تاملی به این گونه هشدارها ارائه کردهاند. من این گونه هشدارها را روی چشم میگذارم. این گونه هشدارها که گویی عمل بر مبنای آنها توافق جمعی همهی ما سبزهاست نشاندهندهی بزرگ شدن است. من خوشحالم که عقل جمعی ما ایرانیان دارد به سمت بالغ شدن حرکت میکند و هم صدا با دوستانم اعلام میکنم مبادا که از مردمان بت بسازیم. این مردمان شامل آقای موسوی میشود شامل باقی مردمان هم.
اما دوستانی که اینگونه هشدارها را ارائه میدهند شناخت درستی از نوع نگاه من به خانوادهی موسوی و به خصوص شخص آقای موسوی ندارند. این مطلب دربارهی آقای موسوی و خانم رهنورد است. مردمانی سالها عاشقانه و آرام در کنار هم زندگی کرده بودند. مردمانی که ماههاست عاشقانه کنار ما زندگی میکنند؛ عاشقانه اما نه آرام.
دوستی دارم که معقد است موسوی مردهای بود که این انتخابات زندهاش کرد و جایگاه نامش را از روزنامهها به کتابهای تاریخ ارتقا داد. او معتقد است میرحسین آدم پیشانیبلندی است که شانس او را همیشه در موقعیتهای خوب قرار داده است. دوست من رد پیشانی بلند موسوی را از زاده شدن در عصری که به یک انقلاب منتهی شد و در خانوادهای که نزدیک به انقلاب بود _او نسبت خانوادگی آقای موسوی و آقای خامنهای را یادآوری میکند_ میگیرد و تا به امروز حضور موسوی در جایی که باید باشد را نشان میدهد.
من با آن بخش از صحبت دوستم که موسوی از روزنامهها به کتابهای تاریخ راه یافته موافقم. اصراری به رد باقی حرفش هم نداشته و ندارم. هرچند روایت دوستم از زندگی موسوی را تقلیلگرا میبینم. حضور در جای مناسب در وقت مناسب شانسی است که به هر کسی رو نمیکند. این شانس به موسوی رو کرده ولی موسوی به دلیل این حضور به کتابهای تاریخ راه نیافته است. او به دلیل نوع این حضور است که در دستهی “مردمانی که میمانند” قرار گرفته است و درست به همین دلیل است که او برای من محترم است. خانوادهاش هم. تمام آنچه که دربارهی آقای موسوی گفته شد دربارهی خانم رهنورد نیز صدق میکند. میرحسین و همسرش آدمهای خوبی هستند. آدمهای خوبی که در موقعیتی سرنوشت ساز _برای خودشان و برای ما_قرار گرفتهاند و رفتاری که از خود بروز میدهند پرهیزگارانهترین رفتار ممکن است. من قصد تبیین منظورم از رفتار پرهیزگارانه را ندارم. ترجیح میدهم کسی از دوستان در پای این مطلب با نظرم دربارهی رفتار پرهیزگارانهی این دو مخالفت کند تا در یک گفتگو به شفاف کردن منظورم بپردازم.
دربارهی آقای کروبی حرف نزدم. صادقانه بگویم که اگر چه رفتار ایشان در این هفت ماه از نظر من شایان تقدیر است اما کارنامهی ایشان مبهمتر از آن است که بتوان دربارهاش نظر همدلانه داد.
پسنویس": این مطلب را تقدیم میکنم به همهی هموطنانی که چهارشنبهی گذشته خشمشان نسبت به میرحسین و ما را ابراز داشتند. این هموطنان دچار سوتفاهمند. ای کاش میشد با آنها حرف زد.
مقاومت
۱۰ ۹م, ۱۳۸۸
نه تطاول نظامیان نه تجاوز حرامیان، نه خاک افشاندن در چشم مروت نه باد افکندن در آستین ژنده قدرت، نه تکیه بر سبعیت حیوانی نه حمله به علوم انسانی، نه مداحی مداحان مزدور نه شاعری شعر فروشان کم شعور، هیچکدام قامت مقاومت را خم نخواهند کرد.
[+]
این مطلب را در روزهای مبهم شهریورماه اینجا گذاشتم. امروز که آقای حکومت حس کرده با صحنهسازیهای خطرناک و با تکثیر نفرت از طریق شعارهایی مثل “زندانی سیاسی اعدام باید گردد” میتواند قامت مقاومت ما را بشکند؛ حس کردم چیزهایی را باید یادآوری کرد.
خیابان و دور باطل خشونت
۱۰ ۹م, ۱۳۸۸۱ در هیچکدام از دوطرفی که این روزها خیابان را عرصهای برای زورآزمایی میبینند انگیزهی اجتناب از خشونت را نمیبینم. –ابا ندارم که بگویم تا همین دو سه روز به حضور خیابانی به عنوان روشی برای اعتراض اعتقاد داشتم؛ ابا ندارم که بگویم دیگر اعتقادی به خیابان ندارم- در یک سو کسانی باتوم به دست ایستادهاند و از هرگونه خشونتی پرهیز نمیکنند و در سوی دیگر کسانی قرار دارند که استدلالشان این است: وقتی طرف مقابل میزند؛ ناگزیر واکنش نشان میدهی. استدلال منطقی به نظر میرسد. آما اگر به پایهی این استدلال توجه کنیم؛ به اینگونه جملاتی: “…اما می توانم به جان آمدن آدم ها را درک کنم. می توانم بفهمم وحشت می تواند چطور باعث واکنش های غریب در آدم ها شود.” میتوانیم بپرسیم آیا بر مبنای همین مفهوم “واکنشهای غریب” نمیتوان کشتن آنکه برادرت را میکشد را هم توجیه کنی؟ و طرف مقابل بر همین مبنا نمیتواند بهانهی کشتن تو را دست و پا کند؟ این است که میگویم احتمال دارد دچار دور باطل خشونت شویم و حتی تا سنگربندی در حیابانها پیش برویم. وقتی دو طرف از خشونت ابا ندارند چگونه میتوان خیابانها را از سنگربندی نجات داد؟ و یک سوال بنیادیتر: چرا باید خیابانها را از سنگربندی نجات داد.
۲در پاسخ به سوال دوم نمیخواهم انشایی در باب مذمت سنگربندی در خیابان بنویسم. امر نزاع خیابانی از نظر من در هر صورتی مذموم است و اگر مجبور به تن دادن به آن بشویم؛ مجبور شدهایم به امری مذموم تن دهیم. اگر شما از بنیاد با سنگربندی مشکل ندارید و عالمانه به علم مبارزه میاندیشید به شما توصیه میکنم به جای تلف کردن وقت با خواندن این مطلب به فکر تهیهی کوکتلملوتوف باشید. پاسخ من به این سوال بر پایهی نگاهی که به دستاوردهای جنبش دارم شکل میگیرد. من جنبش سبز را جنبشی دموکراسیخواه؛ عدالتطلب و “مدنی” میدانم. من معتقدم جنبش سبز تعمیق دهنده و تسهیل کنندهی یک انقلاب اجتماعی “در مفهومی که توکویل از این اصطلاح مراد میکند” است و از این منظر معتقدم تا به حال هم به موفقیتی دور از انتظار دست یافتهایم. موفقیتی که از نظر من تثبیت ناشده است و هنوز امکان بازگشت دارد. از نظر من اگر منظر و ایدهآل جنبش در این شرایط به دست گرفتن قدرت سیاسی باشد و یه خصوص اگر که تلاش جنبش برای فدرت یابی از مسیر سنگربندی خیابانها بگذرد؛ با توجه به اینکه تلاشی محکوم به شکست است دستاوردهای اجتماعی جنبش سبز را نیز به یغما خواهد سپرد. توان و میل سرکوب در حکومت به حدی است که من به راحتی میتوانیم در این مطلب یا هر مطلب دیگری در این زمینه به جای برادرکشی بنویسم “سبزکشی” و حق مطلب را ادا کنیم. از این نظر است که میگویم انقلاب سیاسی به خصوص اگر از مسیر سنگربندی بگذرد محکوم به شکست است.
۳اما پاسخ به سوال اول؛ وقتی دو طرف از خشونت ابا ندارند چگونه میتوان خیابانها را از سنگربندی نجات داد؟؛ امروز مطلب معقولی از اکبر گنجی خواندم. بخشی از آن میتواند در راه رسیدن به پاسخ این سوال یاریمان دهد:
“جنبش دموکرسى خواهى بدون چشم اندازى از آینده و روشن کردن ترجیحات و مطالبات، گرفتار روزمره گى خواهد شد. چرخش هاى ۱۸۰ درجه اى از یک سو به سوى دیگر، راهبر به مقصود نیست. یک روز مسأله این بود که با عمل وداع کرده بودیم. از هر نوع حرکت جمعى مردمى، به دلیل عدم کنترل و روشن نبودن پیامدها، مى هراسیدیم. امروز مسأله این است که چهره هاى شاخص جنبش سبز و بسیارى از روشنفکران خود را به عمل جمعى پوپولیستى (تظاهرات اعتراضى خیابانى) سپرده اند. خیابان به عنوان خیابان هدف نیست، اما گویى براى گروهى خود خیابان به هدف تبدیل شده است. “
اعتراض خیابانی در این مدت هفت ماهه ثمرات فراوانی برای ما داشته است. ما توانستهایم حریفمان را علیرغم هیکل غولآسایش در موضع ضعف قرار دهیم و به واکنشهای عصبی وابداریم. اما باید اندیشید: آیا تکرار مداوم این راه بیش از حکومت جنبش را فرسوده نمیکند؟ آیا نباید به فکر عملی کردن ایدههای پرفایدهتر و کمهزینهتر برای مطالبهی حقوقمان باشیم؟ آیا نباید از ثمرات تظاهرات خیابانی بهرهبرداری کرد؟ حرف من میتواند نافی استفادهی هوشمندانه از تظاهرات خیابانی هم نباشد. هر چند به نظرم اینگونه اعتراض به دور باطل خشونت که نافی هدف جنبش است دچار شده و پرهیز از آن ترجیح دارد. اما کدام “ایدههای پرفایدهتر و کمهزینهتر؟” سوال خوبی است که بدبختانه به اندازهی کافی جواب مناسب برای آن نداریم. مطلب گنجی چارچوبهای برای پاسخ به این سوال ارائه میدهد.
مرتبط و موثر در نوشتن این مطلب:
گاندیی خود باشیم
۱۰ ۸م, ۱۳۸۸۱ “خیلی دوست داریم طاقت بیاریم و سنگ نندازیم و به آتش نکشیم اما وقتی جلو رویمان برادر سبزمان را می کشند بگو راه حل چیست وقتی گیر میافتی و راه فرار نداری راه حل چیست من هم از آجر داخل دستم می ترسم و دستانم می لرزد اما برای حفظ جان لازم است. من هم دوست دارم به اندازه تمام دنیا میان ما فاصله باشد اما باور کن گاهی نمی شود خندید و خندید…”بهاره
۲ آدمی که در آن فضای اشکآور لبخند بزند قطعا آدم مشنگی است! من مشنگها را دوست دارم اما بدبختانه اکثر ما مشنگ نیستیم پس روحمان در معرض خراشیده شدن است. وقتی جلو رویمان خواهر و برادر سبزمان را به ضرب فحش و لگد جریحهدار میکنند، جریحهدار میشویم و من و تو از یک آدم مجروح چه انتظاری داریم؟ کسی که آدم مجروح را در آمبولانس و تا تخت بیمارستان همراهی میکند احتمال دارد که به او بگوید “طاقت بیار رفیق” اما اگر که آدم مجروح فریاد بکشد از درد و اگر که به زمین و زمان چنگ بکشد آن رفیقی که همراه اوست جلوی دهان و دستان او را نخواهد گرفت. که اگر بگیرد رفیق نیست.ما نه منطقا مجازیم و نه توان آن را داریم که جلوی دست و دهان کسی را بگیریم و بگوییم متنفر نباش! فقط میتوانیم یادآوری کنیم و “باید” که یادآوری کنیم.
۳ روز عاشورا اولین روز اعتراض خیابانی نبود، خشونتش هم لااقل از شب ۲۵ خرداد و آن روز کذایی ۳۰ام بیشتر نبود اما متفاوتترین روز بود. در این روز به طور مشخص در اردوی سبزها حس تنفر بر بقیهی احساسها قالب بود. شاید شمایی که این نوشته را میخوانید و یا عدهای که در این عکس سپر نیروهای گارد شدهاند این حس را نداشته باشند.
شاید حتی تک تک ما این حس را نداشتیم اما برآیند رفتار ما نشان از نفرت داشت. در روزهای پیش از عاشورا هم ما سنگ انداختن داشتیم؛ آتش زدن هم داشتیم، برادرانمان را هم پیش رویمان کشتند؛ در روزهای پیش از عاشورا هم شاید کسانی از ما بودند که وقتی شعار میدادند از سر نفرت بود اما برآیند رفتارمان نشان از نفرت نداشت، کسی را هم به هشدار وانداشت. اگر هشداری هم بود, نزدیک شدن به خشونت را هشدار میداد. اینها را گفتم که بگویم ما تجربه کردهایم که میشود به رفتارهای خشن بدون خشونت جواب داد. امیدوارم این تجربه را ادامه دهیم.
۴ مرز ظریفی وجود دارد میان خشونتی که دفاع میکند و خشونتی که حملهور میشود. من نمیدانم معیاری عینی برای ارزیابی و تعیین مرز وجود دارد یا نه؛ اما میدانم که درون همهی ما معیاری برای ارزیابی هست. معیاری که بر مبنای آن میگویم برآیند آنچه که دیروز در بعضی نقاط تهران رخ داد خشونتی فراتر از حد اضطرار بود و همین است که نگران کننده است. ترس من آن است که به بهانهی دفاع حمله کنیم. این کاری است که طرف مقابل ما سالهاست انجام میدهد.
۵ مهاتما گاندی پس از اولین ساتیاگراهای گسترده در هندوستان؛ در ۱۹۱۹ وقتی خشونت بیدریغ هندیان در مواجهه با سرکوب را دید، اعتراف کرد که فراخوان او برای ساتیاگراها که “کسی که به آن تن داده موظف به عدم خشونت است” در زمانی که آمادگی آن در مردم مشاهده نمیشد “اشتباهی به عظمت هیمالیا” بوده است. گاندی میگوید: “آنها که مردم را به ساتیاگراها دعوت میکنند باید توانایی نگه داشتن آنها در چارچوب ساتیاگراها را هم داشته باشند.” راهکار گاندی این بود: ساتیاگراهایش را به بعد موکول کرد.
۶ هیچ کسی من را به ساتیاگراها دعوت نکرده است. من نه به خواست میرحسین “که دوستش میدارم” و نه به خواست هیچ کس دیگر به خیابان نیامدهام. اگر که اینجا هستم به میل خودم بوده است و در مقابل، هیچ کس هم نمیتواند نوع رفتار مطلوب را به من دیکته کند. در ایران امروز، تنها تک تک ما هستیم که میتوانیم خودمان را به ساتیاگراها دعوت کنیم. فکر میکنم آنقدر بالغ باشیم که نیاز به تذکرهای آمرانه و پدرانه نباشد. چه خوب میشود اگر که بتوانیم گاندیی خود باشیم. گاندیی خود باشیم.