این مطلب ارسال شده است در روز دوشنبه, شهریور ۲۳م, ۱۳۸۸ و در ساعت ۶:۰۱ ق.ظ تحت دسته تجارب مهاتما, جنبش سبز, خوانده هام. شما می توانید نظرات این مطلب را با استفاده از RSS 2.0 خوراک دنبال کنید. شما می توانید مطالب را رد کرده و نظر خود را ارسال کنید. ارسال بازتاب هم اکنون مجاز نمی باشد.
روی شیروانی داغ
زندانیان سبز را از یاد مبر
برای همراهی با این مطلب بهتر است ابتدا این مطالب را مطالعه کنید:
غروب روز هشتم به سمت دهلی و آمریتسار حرکت کردم. روز هشتم به ماتورا رسیدم و اولین چیزی که شنیدم شایعهی احتمال بازداشتم بود. قبل از آنکه ترن به ایستگاه پالوال برسد خبر دادند اجازه ندارم از مرز پنجاب بگذرم زیرا احتمال دارد حضورم در آنجا باعث آشوب شود. پلیس تقاضا کرد از قطار پیاده شوم اما نپذیرفتم در ایستگاه پالوال از قطار بیرونم کردند و در کلانتری بازداشت شدم و با قطار و با چندین محافظ به سمت بمبئی روانهام کردند. در قطار بازرس میخواست راضیام کند که با میل خودم به بمبئی برگردم اما نپذیرفتم. بازرس گفت در این صورت مجبور است بر مبنای قانون با من رفتار کند. گفتم یعنی میخواهید چه کنید؟ گفت خودم هم نمیدانم. منتظر دستورم. در بمبئی آزادم کردند. با موافقت خودم نرسیده به ایستگاه قطار را متوقف کردند و من پیاده شدم. کالسکهی یکی از دوستان به طور اتفاقی از آن محل میگذشت. سوار کالسکه شدم. در کالسکه آن دوست گفت خبر بازداشتتان مردم را عصبانی کرده و هر لحظه احتمال میرود در نزدیکی پیدونی اغتشاش رخ دهد. به آنجا که رفتم تکههای آجر مثل باران فرو میریخت. مردم من را که دیدند از شدت وجد دیوانه شدند. از آنها خواستم آرام شوند اما خودمان هم از خطر پاره آجرها در امان نبودیم. وقتی سیل جمعیت حرکت کرد عدهای پلیس را روبهروی خود دید. جمعیت به حدی زیاد بود که اگر سوزن میانداختند زمین نمیافتاد. صف پلیس در هم شکست و آنقدر صدا زیاد بود که صدای من هم به گوش کسی نمیرسید. در همان لحظه فرمانده دستور داد که مردم را متفرق کنند. پلیس اسبها را به میان مردم حرکت داد و همینطور که پیش میرفتند با نیزه به مردم صدمه میزدند، نیزهی پلیس اتومبیل ما را هم خراش داد. صفوف مردم در هم شکست و عدهای زیر دست و پا ماندند. پلیس سوار نیزه به دست و چهارنعل از این سو به آن سو میتاخت. صحنهی وحشتناکی بود. سواران و مردم سراسیمه در هم فرو رفته بودند.
وقتی برای شکایت به دفتر رئیس پلیس رفتم او گفت مردم بدون شک از فرمانهای شما سرپیچی میکنند. مردم از نافرمانی خوششان میآید زیرا نمیفهمند نظم یعنی چه. پاسخ دادم در همین مسئله است که با هم اختلاف داریم. زیرا طبیعت مردم صلحجو است و نه شورشطلب. رئیس پلیس گفت ولی اگر روزی به این نتیجه رسیدید که تعلیماتتان در مردم اثر ندارد چه میکنید؟ گفتم در آن صورت نافرمانی را متوقف میکنم. رئیس پلیس گفت آیا میدانید در احمدآباد چه خبر است؟ در امریتسار چه رخ داده؟ مردم همهجا دیوانه شدهاند و مسئولیت تمام این چیزها با شماست. گفتم من از مسئولیت شانه خالی نمیکنم اما در مورد پنجاب اگر حکومت آنجا به من اجازهی ورود داده بود میتوانستم در حفظ آرامش کمک قابل ملاحظهای بکنم.
ادامهی ماجرا:
شهریور ۲۳م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۲۳ ق.ظ
سلام این بلاگو لینک کن
Reply